همسران جانبازان، یک گام جلوترند

اندازه متن: Decrease font Enlarge font

سایت خبری خاتون:آن روز که توی دانشکده نفت دیدمش، حالش به نظر بد نمی آمد. آرام صحبت می کرد، با صدایی نجوا مانند. قبل از آن یک بار تماس گرفته بودم برای وقت گفت وگو و گفته بود که هر وقت بیایید من توی دانشکده هستم. نخستین بار که به همراهش زنگ زدم فکر کردم خواب بوده است که اینطور آرام صحبت می کند. مثل وقتی که کس دیگری هم آن نزدیکی ها خواب باشد و تو نخواهی با صحبتت بیدارش کنی. اینطور صحبت می کرد. شروع کردم به عذرخواهی، فردایش که او در دانشکده نفت دیدم، جریان را فهمیدم. گاز خردل حنجره اش را به این روز انداخته بود.
سعید عبدالوند، استاد سابق دانشکده نفت تهران و جانباز ۷۰ درصد جنگ تحمیلی ۳۸ سال بیشتر ندارد. ۱۵ ساله بود که به قول خودش فرمان حضرت امام( ره) را اطاعت کرد تا جبهه ها خالی نماند و همان ۱۵ ساله بود که توی منطقه شلمچه، شیمیایی شد. عملیات کربلای ۵ بود. همان که شلمچه را به مکانی مقدس تبدیل کرد. بس که خون جوانان آنجا ریخته شد برای آنکه امروز ایران، ایران بماند. سرزمین دلیران. دلیرانی از جنس سعید عبدالوند، جانباز شیمیایی صنعت نفت که الان ۳۸ ساله است و ۸ سالی می شود که به دلیل مشکل حنجره نمی تواند پای تخته بایستد و درس بدهد.
سعید عبدالوند متولد ۱۳۴۹ است. سال ۱۳۶۵ برای نخستین بار به جبهه اعزام می شود. خودش می گوید:” امام فرمودند و ما اطاعت کردیم. آن موقع من محصل بودم. دانش آموز سال دوم دبیرستان”
همان سال شیمیایی می شود:” عملیات کربلای ۵ بود. سال ۱۳۶۵، ما پشت پتروشیمی بصره بودیم. همان موقع بود که شیمیایی زدند.”
می خواهم که بیشتر از آن روز بگوید:
” قابل بازگویی نیست. در میان آتش و خون می جنگیدیم. سنگری هم نبود. با سر نیزه برای خودمان جان پناه درست کرده و پناه گرفته بودیم. از زمین و هوا، آتش و خمپاره روی سرمان می ریخت. شلیک تیربار حتی نمی گذاشت رزمنده ها از خود دفاع کنند. تعداد عراقی ها خیلی بیشتر از ما بودند. با تانک به سمت ما می آمدند و نیروهای شان بچه ها را با ضد هوایی به تیر می بستند. در صحنه مقابل بسیجی ها با تعداد کم و در عوض ایمان بالا ایستاده بودند. همین سبب شده بود که اینها برای مان مهم نباشد. بسیجیان امام فقط به این فکر می کردند که چطور مقاومت کنند و نگذارند بعثی ها جلو بیایند. همه می دانند که دلیل پیروزی ما درجنگ چیزی نبود جز ایمان.”
به خواهش من جریان شیمیایی شدن خود و همرزمانش را می گوید:” روز ۱۲ بهمن سال ۱۳۶۵ بود. هشتمین سالگرد ورود امام به وطن. وقتی شیمیایی زدند آنقدر شدید بود که همان موقع وضعیت من و خیلی ها به هم ریخت. درست نمی توانستم تنفس کنم. خون بالا می آوردم و بعد هم که برای چند ساعتی بیهوش شدم. ما را که وضعیت مان وخیم بود از شلمچه به بیمارستان شهید بقایی اهواز بردند که آن موقع جزو خط بود و بعد هم به تهران منتقل کردند. چند ماهی در تهران بستری بودم و مدتی هم طول کشید تا دوباره سرپا شوم. حالم که بهتر شد دوباره به جبهه برگشتم.”
تعجبم را پنهان نمی کنم. چطور با آن وضعیت که یک بار هم شیمیایی شده بود دوباره به جبهه برگشت؟ کسی که با آن شرایط جسمی از او انتظاری نداشت. پاسخش از یادم نمی رود:” خودم که از خودم انتظار داشتم. خیلی ها وضعیت شان وخیم تر از من بود اما دوباره به خط برگشته بودند. وقتی پای حفظ وطن به میان می آید، جان من چه ارزشی دارد در مقابل آن؟”
بعد خودش جریان شیمیایی شدن مجددش را می گوید که در عملیات والفجر ۸ رخ داده بود:
” توی منطقه فاو بودیم. سال ۱۳۶۷ بود و شب بیست و ششم فروردین ماه. نیروهای ما به آن طرف اروند رفته بودند. کمی که گذشت، عراقی ها به کمک آمریکایی ها پل روی اروند را منهدم کردند. راه برگشت نداشتیم. ارتباط بچه ها با آن طرف خط قطع شده بود. نقل و انتقالات هم با قایق صورت می گرفت. عراقی ها داشتند به سمت ما می آمدند. همان موقع بمباران شیمیایی آغاز شد. مجبور شدند بچه هایی را که زخمی شده بودند زدتر به آن طرف خط منتقل کنند.قایق ما تا وسط شط آمده بود و باید زودتر برمی گشت تا بقیه بچه ها را بیاورد. توی آن وضعیت که از آسمان آتش می بارید و بچه ها شیمیایی شده بودند، ما را به سختی منتقل کردند به بیمارستان صحرایی حضرت زهرا(س) و بعد به بیمارستان سید الشهدای اهواز و بعد هم دوباره در تهران بستری شدم.”
سعید عبدالوند بعد از آن دیگر به جبهه بازنگشته است. چند ماهی در بیمارستان بستری بوده و بعد هم که جنگ تمام شده است. هرچند می گوید که اگر جنگ به پایان نمی رسید، باز هم به جبهه می رفت. می گوید که مساله اصلی جنگ بود و ادامه می دهد:”الان هم دست بردار نیستم. هر امری هم که مقام معظم داشته باشد تا سر حد فدای جانم در خدمت نظام و مملکت هستم.”
” عوارض شیمیایی شدن تان از چه زمانی آغاز می شد؟” این را من می پرسم.
” در تمام این سال ها تحت درمان بودم. مدام بیمارستان می رفتم. اما از ۱۰ سال پیش عوارض آن شدت یافت. الان هم ۸ سال است که صدایم اینطور شده است. ” این را او می گوید و ادامه می دهد: ” الان بیشتر به دلیل مشکلات ریوی، کلیوی و گوارشی رنج می کشم. در واقع به دلیل آسیبی که به ریه هایم وارد شده است، مجبورم آنتی بیوتیک های بسیار قوی مصرف کنم. این داروها عوارض کلیوی و گوارشی دارد. یعنی فقط جراحات مصدومیت شیمیایی عذابم نمی دهد.”
فضای صحبت مان با گفتن از خانواده اش عوض می شود:” سال ۱۳۷۵ ازدواج کردم. یک دختر دارم که کلاس دوم دبستان است. همسرم با آنکه موقع ازدواج مان بسیار جوان بود، معتقد بود که باید دین خود را به بچه های جنگ ادا کند. از سویی خانواده اش هم در فضای جبهه و جنگ بودند، پدر وبرادرهای همسرم همه در جبهه بوده اند و دو تا از بردارهایش جانباز شیمیایی هستند. اما با این همه در این سال ها در کنار من سختی های زیادی را متحمل شده است. گاهی مجبور می شود ۱۰-۱۵ روز توی بیمارستان به عنوان همراه با من بماند، بی آنکه بتواند کمی استراحت کند. روزی که با هم ازدواج کردیم همسرم سالم بود اما الان از نظر جسمی خیلی ضعیف شده است. به نظر من اجر و قرب همسران جانبازان بیشتر از خود آن ها است.”
بی آنکه چیزی بپرسم، خودش برایم می گوید:” لیسانس مهندسی نفت از دانشگاه صنعت نفت اهواز دارم و فوق لیسانس مهندسی انرژی از دانشگاه آزاد، واحد علوم تحقیقات هستم. قبلا در همین دانشکده درس می دادم. اما به دلیل مشکلات جسمی نتوانستم تدریس را ادامه بدهم، اما الان در واحد پژوهشی مرکز تحقیقات دانشکده نفت تهران کار می کنم. در کنار آن کار ترجمه متون علمی هم انجام می دهم و دارم خودم را برای امتحان دکترا رشته مهندسی نفت و انرژی آماده می کنم. دکترها می گویند اگر این روحیه را نداشتم وضعیت جسمی ام جوری است که حتما از پا درمی آمدم. همین سبب کنترل بیماری ام شده است. گاهی اوقات حالم خیلی بد می شود. دچار عفونت می شوم و خلط خونی بالا می آورم. در این شرایط مجبورم مدتی بستری و تحت نظر باشم. اما این ها در برابر عشق ما به ایران و اسلام و رهبری چیزی نیست. بزرگترین افتخار من و خانواده ام این است که متولد دهه ۴۰ باشم و مدافع و تحت امر ولایت. امیدوارم که حضرت امام( ره) و رهبری و شهدا در قیامت ما را شفاعت کنند.”
می پرسم: چه انتظاری از مردم و جوان ترها دارید؟
” انتظاری ندارم جز آنکه مردم فرهنگ ایثار و شهادت را در جامعه حفظ کنند. گاهی اگر می توانند به جانبازان شیمیایی و قطع نخاعی در آسایشگاه ها سر بزنند و از آن ها عیادت کنند. اغلب جانبازان آنجا تنها هستند، خانواده های شان آنقدر درگیر هستند که نمی توانند مدام به آنها سر بزنند. نباید آن ها را فراموش کرد.”

منبع : خبرگزاری حیات



مطالب مشابه:
به اشتراک گذاشتن در :

بدون نظر

ارسال نظر comment