کفش پاره‌ها به پابرهنه‌ها رسید

اندازه متن: Decrease font Enlarge font

اینجا هرچه هست خاک است و کویر است و گرما، تشنگی است و انتظار و شوق، حرکت است و جوشش، آمد و شد و موسیقی امداد و یاری و جهاد که نوازندگان آن تنها بندگان شایسته و انتخاب شده خداوندند که فرمود «ان الجهاد باب من ابواب الجنه فتح الله لخاصه اولیاء الله»

گزارش خبرنگار «شبکه خبر دانشجو» از متن و حاشیه برگزاری اردوی جهادی دانشجویان در مناطق محروم استان قم با حضور اصحاب رسانه؛

از پشت کوه قاف آمده‌ام، آنجا که تمدن را با ط دسته‌دار می نویسند: طمدن!

برنامه عمومی گروه جهادی «منتظران خورشید» که از ۱۶ تا ۲۶ مرداد ماه ۱۳۸۸ به مدت ۱۱ روز در روستاهای محروم استان قم، روستاهای عباس آباد، نعمت آباد و ایلیخ اولاغی برگزار شده است، با حضور خودجوش و مخلصانه دانشجویان بسیجی در محورهای آموزشی، عمرانی، هنری، ورزشی، فرهنگی، بهداشت و درمان، خدمات ویژه و فوق برنامه در حال برگزاری است.

جوانان بسیجی با حضور در اردوی جهادی با فعالیت شبانه روزی در مناطق محروم و امداد رسانی برای مردم مستمند و مستضعف این مناطق تلاش بی شائبه و بی‌دریغی روا می‌دارند.

حضور خواهران و برادران بسیجی در حالی که در این مناطق حتی از نعمت آب شرب هم برخوردار نیستند و در حالی که دمای هوا چیزی حدود ۴۰ درجه است و حضور در این منطقه و تنفس در این کبیر خشک تشنگی و بی تابی را برای هر کسی دارد، خواهران بسیجی در روستای نعمت آباد مشغول برگزاری کلاس‌های متعدد برای نونهالان، کودکان و سایر جوانان و نقاشی دیوارهای مدرسه برای طراوت بخشیدن به فضای آموزشی این مناطق محرومند.

شور و هیجانی که در میان جوانان بسیجی مشغول به این جهاد بزرگ جاری و ساری است غیر قابل توصیف و قلم از بیان آن عاجز است.

آنچه در اینجا به چشم می خورد، در کنار محرومیت مظلومت، کم آبی و خشکسالی و چهره های تکیده، دست های پینه بسته پیرزن‌ها و پیرمردهای روستایی به فراوانی به چشم می آید، شور و شوق جوانان بسیجی است که بدون هیچ چشم داشتی و فقط برای خدمت به محرومان در این منطقه حضور یافته اند.

دیدن و مشاهده این صحنه‌ها، این سئوال را به ذهن متبادر می‌کند که این جوانان در این سن چگونه توانسته‌اند بر امیال و آرزوهای جوانی‌شان فائق آمده و حضور در این مراسم و جهاد سخت کوشانه را ترجیح دهند.

امروز و زیر این آفتاب سوزان به هر طرف که سر می‌گردانم و می‌چرخاندم چهره‌های سختی کشیده اما پرلبخندی را می‌دیدم که با دیدن من و دانستن اینکه برای انعکاس آلام و دردها و مشکلات آنها آمده‌ام با لبخند شوقی بر لب و امیدی بر چشم مرا همراهی می کردند، به راستی برای این لبخند چه قیمتی می توان تصور کرد، آیا نشستن لبخندی بر لبان خشکیده یک روستایی محروم یا برانگیختن شوقی در دل یک مستضعف مظلوم قابل قیمت گذاری است.

جوانان دانشجو در این منطقه فعالیت های متنوع و متعددی را برای یاری رساندن به محرومان تدارک دیده‌اند، این فعالیت‌ها از برنامه های عمرانی و ساخت و ساز خانه گرفته تا امداد رسانی‌های بهداشتی و پزشکی تا فعالیت‌های هنری و کلاس‌های آموزشی را دربر می‌گیرد.

اینجا هرچه هست خاک است و کویر است و گرما، تشنگی است و انتظار و شوق، حرکت است و جوشش، آمد و شد و موسیقی امداد و یاری و جهاد که نوازندگان آن تنها بندگان شایسته و انتخاب شده خداوندند که فرمود «ان الجهاد باب من ابواب الجنه فتح الله لخاصه اولیاء الله» (جهاد، بابی از باب‌های بهشت است که خداوند آن را گشوده می دارد، فقط برای دوستان خاص و نزدیکش)

امروز از بامداد تاکنون، هم در صف دندانپزشکی ایستادم و هم از کنار خانه هایی گذشته ام که دیوارهایش فرو ریخته، هم از کنار مرد نابینای که شاهد ساخته شدن کاشانه‌اش بود و هم پیرزن فرتوت و شکسته‌ای که بر روی زمین نشسته بود و از من می خواست تا حتماً امروز برایش خانه، حمام و دستشویی بسازم!

پیرزن قدرت حرکت نداشت و چهره سیه چرده و دستان پینه بسته اش به تمامی یادآور تاریخ رنج بود، تاریخی که معلوم نیست بعد از گذشت ۳۰ سال از انقلاب اسلامی هنوز ادامه دارد.

اینجا روستای عباس آباد است، روستایی در ۴۰ کیلومتری قم و ۸۰ کیلومتری پایتخت جمهوری اسلامی، ام القری جهان اسلام، اما در فقر و مظلومیت دست و پا می زند، آب آشامیدنی ندارند، چند سال است این روستاها پزشک ندارند و پزشک هفته‌ای یک بار برای چند ساعت، شاید آری شاید نه، معلوم نیست چند بار پیرمردی پیرزنی، زنی، جوانی و کودکی به امید دیدن پزشک آمده است و با در بسته رو به رو شده است.

الان اینجا که ایستاده‌ام بعضی از خانه ها را می بینم، اندرونی خانه از بیرون پیداست و کودکانی که در حیات، زیر آفتاب سوزان با خاک و خول مشغول بازی اند و معلوم نیست در ذهنشان چه ساخته اند که با این خاک ها ساخته نمی شود.

اینجا اما همه اینها هست، یک چیز دیگر هم هست، یک حضور سبز و متین و پرجوش و خروش، جوانان گمنام بسیجی که به راستی و درستی و پاکی آنانند، نمایندگان جمهوری اسلامی و فرزندان حضرت روح الله که فرمودند: ما هر چه داریم از پابرهنه‌ها داریم و پا برهنه‌ها ولی نعمتان مایند.

اینجا نه اثری از سایبان است و نه اثری از زمین چمن فوتبال و نه استخر و نه ماشین و نه شهربازی، اینجا اثری از توپ فوتبال هم نیست، کودکان اینجا مثل کودکی که همین الان می بینم با نیمکت شکسته دبستان منطقه مشغول است به بازی یا ناراضی از چیزی که در ذهن اوست و من نمی دانم.

راستی گفتم دبستان، یادم افتاد که اینجا نه راهنمایی دارد نه دبیرستان، و بچه‌ها برای ادامه تحصیل یا باید به آرزوهایشان بپیوندند یا رنج سفر را به یکی از شهرهای اطراف هموار سازند.

اینها همه هست و چیزهای دیگر که نگفتنی بماند بهتر است و نهفتنی.

اینکه چرا بخشدار محترم این منطقه گفته بود که یکی از روستاهای منطقه که حداقل ۱۴ خانوار آدم آنجا زندگی می کنند، خالی از سکنه است و چرا مسئولان دیگر، وقتی فهمیدند بچه های اردوهای جهادی مسئول ساختن خانه برای یک مستمند و مستضعف هستند جلوی ساخت و ساز را گرفتند و گفتند از اراضی دولتی است و تازه یادشان افتاد بعد از ۱۰ سال که باید حکم تخلیه را به ۱۰ خانه دیگر بدهند که آنها هم در اراضی دولتی واقع شده اند!؟

شاید و لابد اینکه مسئولان و مدیران کشور تنها یک شان و لیاقت داشته باشند و آن حمایت بی شائبه و یکپارچه از جوانانی باشد که برای جهاد آمده‌اند و کمک به محرومان البته گفتم شاید، چرا که ظاهراً بعضی از آنان وظیفه‌ای دیگری برای خود قائلند، وظیفه خطیر سنگ اندازی آنهم برای بندگان برگزیده خداوند که به دور از هر ریا و نفاق و چشم داشتی با خلوصی بی نظیر و تکان دهنده و تاثیرگذار از جان و جهان خود گذشته و به دیار محرومان هجرت کرده‌اند…

اینجا منطقه محروم میان قم و تهران روستای عباس آباد، در حوالی پایتخت و در چند متری جاده اصلی کشور، هنوز تابلویی برای شناسایی ندارد و من نمی دانم پاسخ این سئوال ۳۰ ساله در فال، انکار و توجیه جامانده یا در برابر کارهایی که شده چقدر نه قابل انکارند نه قابل کتمان.

اما کم هستند خیلی کم این کمبود را از چشمان همین پسرک می‌توان خواند.

پایان سخن، ترجیع بند رهبر دل‌ها و آینه‌ها، امام خمینی (ره) است که فرمودند: هر وقت تصاویر این اردوهای جهادی را از تلویزیون می بینم لذت می برم و من اگر امروز اینجایم برای همین است و برای کودکی که هنوز با نیمکت دور افتاده از کلاس و مدرسه مشغول بازی است.

راستی چه کسی می داند در ذهن این کودک چه می گذرد…

به اشتراک گذاشتن در :

بدون نظر

ارسال نظر comment